- این مدت پر از برنامه های جدید ،اتفاقات ، پستی و بلندی ها جدید بود ،یک جاهایی انقدر خوشحال بودم که حس کردم مرگم نزدیک شده و یک جاهایی هم انقدر تحت فشار بودم که بازهم فکر کردم مرگم نزدیک شده !

- دور و برم پر است از آدمهایی که با وجود مشغله ی کاری و خانواده و بچه و هزار درگیری دیگه برای ادامه تحصیل تلاش میکنن ،بعد من خندم میگیره ازینکه بعد این چند سال دوباره قراره پشت میز بشینم و درس بخونم ،من میتونم ولی !

- در راستای اعتماد بنفس دادن به من میگفت مثلن فلانی با دوتا بچه ی بزرگ و اینهمه مشغله ی کاری دکترا قبول شده تو که شرایطت خیلی ازون بهتره،گفتم خب منم بچه دارم (مشخصن منظورم پارازیت بود) ،خندید ،جدی نگرفت .. هر چند من کاملن جدی گفتم

- خواهره و دوستم نشستند در مورد یک بیماری خاص صحبت میکنند و اینکه مثلن آدم یهو بفهمد چند ماه بیشتر زنده نیست چه حالی میشه...منم در حالیکه پارازیت مشغول پرآرایی روی پامه ،به حرفاشون گوش میدم و پارازیتو تماشا میکنم... یهو دوستم نظر منو در مورد حرفاشون جویا شد! قبل اینکه دهان مبارکم باز بشه خواهره گفت پرسیدن نداره ،این اگه بفهمه همچین بیماری داره میگه آخ جون دارم میمیرم ! خندیدن ،منم خندیدم و پارازیتو دیدم که حواسش پرت ما شده،حس مادری رو داشتم که بعد خودش نگران آینده ی بچشه ... از شناخت خواهره نسبت به خودمم مشعوف شده بودم البته

- یه دیالوگی بود که میگفت : حرفهایی که قبل از "اما" میان هیچ ارزشی ندارن ...

- نمیخوام از خودم تعریف کنم "اما" ! ،مدتیه به این نتیجه رسیدم قابلیت بالایی در جذب آدمای بالای سی و پنج- چهل سال دارم .. نمیدونم شاید این مورد برای همه پیش بیاد و من ازش بی اطلاعم ..تا بحال برام چند مورد کاملن جدی پیش اومده ..البته قبلا هم گفته بودم که خودم هم نسبت به آدم های توی این محدوده ی سنی توجه بیشتری دارم .. دغدغه هامم مثل آدم نیست

- هر کی منو میبینه میپرسه لاغر شدی ؟ ! حالا من وزنم تغییر نکرده ها ... بعد هم که این موردو یادآور میشم میگن صورتت چرا لاغر شده پس ... مادر بزرگه که پارو ازین هم فراتر گزاشته هر بار منو میبینه میگه یه چیزی بخور ،هیچی نمیخوری ببین چه شکلی شدی :| البته از صداقتش ممنونم واقعا ،قبلش همش مشعوف بودم از حرفهای دیگران که خوبه لاغرتر شدم و اینا بعد که ایشون با سخنانش شفاف سازی کرد متوجه شدم اون دوستان روشون نمیشده بگن چرا این شکلی شدی مثلن ...

- صحبت در مورد آرایش و اینا بود ،میگفت فلانی که همسر آلمانی اختیار کرده ،خب همسرش اصلن آرایش نمیکرده و یکبار هم که آمده اند ایران خواهر های ایشون برداشتند خانمه را آرایش کردند و اون فوق العاده زیبا شده بود .. منم این وسط مدام تاکید میکردم خب منم آرایش ندارم اصلا .. فقط ضد آفتاب میزنم و رژ کمرنگ .. مثلن میخواستم بگم منم اگر آرایش کنم فلان میشم حتمن .. الان یادم اومد یهویی حرص خوردم این چه کار و حرفی بود آخه ..

- یک پیوند عجیبی بین منو کشور مورد علاقم پیدا شده ،گاهی رعب انگیز ! مثلن از فلان خواننده خوشم می آید ،میفهمم اهل آنجاست،فیلان بازی،فلان وسیله و . . . حالا چندین ماهه با حدود سی نفر از مردمان پاک این کشور بصورت مجازی در ارتباطم ... البته اوایل نصف این مقدار بودیم .. دو سه نفر از سایر ملیت ها هم بینمان هست مثل یک هندی که شدیدا روی اعصابه .. بغیر ازین چند مورد ، بقیه فوق العاده اند .. میدونم که آدمها میتونن در دنیای مجازی خود واقعیشون نباشن ،ولی حداقل من در بین هموطنان خودم در دنیای مجازی اینهمه مهربانی ندیدم .. حالا بچه، پارتنر/لاور یا همسرشون هم بین ما هستن .. کلی کلمه ی جدید زبانشون هم بهم یاد دادن .. خوش میگذره

- پارازیت هست .. خداروشکر که هست .. لوس بازی شاید ولی هر روز برای شنیدن صداش پر میکشم تا بالا و میرسم در خونه .. بهش یاد دادم بهم بگه مامان ،خدافظ مامان ،مامان ... با صدای تلفن فوری میگه الو جانم،خوبی ؟ عادت کرده بیاد بنشینه روی زانوی من و پرآرایی کنه .. انقدر توی این حال خواستنیه  .. هر بار تهدیدش میکنم که میخورمت .. گوشش بدهکار نیست .. البته خیلی وقت ها بشدت روی اعصاب هست و نصف لباس های من و مراجعین رو سوراخ سوراخ کرده و گازهای دردناکی به یادگار گذاشته ..

- نکته ی جالب اینه که دورو بریام همه بچه م خطابش میکنن :) خونواده میگن بچه ت خوبه ؟ وقتی میره روی اعصاب خواهره میگه بیا بچتو بگیر .. پدره میگه بچتو بیار با خودت .. من مادر خوبی نیستم ولی .. دلم برای کوچولوم میسوزه .. الان صدام میزنه مامان ..توی قفسه هنوز

دلم خواست یکم بنویسم .. چه خوبه اینجا هست .. شنونده ی من .

* طلا

/ 4 نظر / 13 بازدید
هادی

:)) اونجایی که گفتی منم آرایش نمیکنم خیلی باحال بود، کلی خندیدم، میشود بپرسیم این کشور مورد علاقه ی شما کجاست؟ و میشود بپرسیم میخوای چی بخونی؟ و اینکه اون دیالوگ مال سریال گیم آو ترونزه اونجایی که تیریون لنستر میره شمال پیش نگهبانای دیوار.

tala

روووووووونا ... به این نیت رو لینکت کلیک کردم که بیام بنویسم " کفففاسط دلم براتتت تنگ شده" و خب قشنگترین هدیه ای رو که میشد از این لحظه زندگیم بگیرمو روبروم دیدم. بررررراتتتت بهترین ها رو میخام و از صمیم قلبم خوشحالم که روزات اینقد پر هیجانه .. تو از پارازیت میگی من جلو چشام صحنه هاش ردیف میشن که چه خروار " منظورم فوق بانمکه ناراحت نشی به بچت اینو میگم" داره پراشو روی پات ترو تمیز میکنه و پره از حس امنیت (آیکون گربه )

alone boy

از همتون بدم میاد اه واقعا نمیدونم با شماها چیکار کنم اخه چرا انقد زیاد مینویسین :( وبلاگایی که زیاد مینویسن کم نیستن ولی وبلاگایی که زیاد مینویسن و ادم دوس داره بخونتشون کم هستن مثل وبلاگ تو بعد ادم وقتی حوصله نداره بخونه احساس میکنه یه چیزی رو از دست داده ادم میمونه تو یه برزخ الان وبلاگ تو رو نه حوصله دارم بخونم نه میتونم ولش کنم برم برم کپه مرگمو بزارم شاید تو خواب مردم راحت شدم

alone boy

البته همین الان گول خوردم مثلا اومدم اخرشو بخونم که دیگه نخونم تیکه تیکه از اخر اومدم بالا رسیدم اولشش زیادم سخت نبود ولی خب به هر حال سختیای خودشو داره دیگه